تبلیغات
724 دانلود
مرجع رسمی سریال سرزمین بادها - خلاصه قسمت 24 / بیست و چهارم سریال امپراطور بادها
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : مسعود
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مرجع رسمی سریال سرزمین بادها
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

تو قسمت قبل دیدید که یوری به موهیول گفت می خوام یوجین رو ولیعهد کنم وموهیول هم گفت به یوجین کمک می کنم و بعد به مرز رفت تا جلوی گروههایی کهمی خواستند به بویو بروند رو بگیرند و در این بین ارتش بویو هم رسید واکنون ادامه ی ماجرا …


رئیس بایگانی و دوجین موهیول رو می بینند ودوجین می خواد شمشیرش رو بکشه که رئیس بایگانی میگه نباید هویتت افشا بشهو میگه خودم می کُشمش و می کُشمش و به دوجین میگه به مامورهای مرزی خبربدهسربازای بویو وارد عمل می شن و موهیول رو از هه طرف محاصره می کنند ورئیس بایگانی یه ضربه به موهیول می زنه و شمشیر موهیول از دستش می افته ورئیس بایگانی می خواد ضربه ی اخر رو بزنه که مارو جلوش در می اد و رئیسبایگانی شمشیرش رو تو کتف مارو فرو می کنه


رئیس بایگانی می خوادمارو رو بکشه که این بار موهیول به یه جفتک نقش زمینش می کنه و به گویو میگه باید بریم و فرار می کنند و رئیس بایگانی هم فریاد می زنه که گمشوننکنیدها

مارو وسطای راه دیگه عرق کرده و در حال موت است که موهیول میگه یه کم دیگه طاقت بیار و میگه به جولبون میریم

برایمارو دکتر می ارن و دکتر معالجش می کنه و میگه خدا رو شکر خطر رفع شده ومارو میگه به این زودیا نمی میرمگویو برای موهیول و هائه اپ خبر می اره کهظلم و فساد لرد جولبون از اون چیزی که فکر می کردیم بیشتره و به خاطر چندتا بهانه از مردم کلی مالیات جمع کرده و میگه پشتش به باگیوک گرمه وگرنهجرات اینکارها رو ندارهرئیس بایگانی و دوجین به بویو بر می گردند و به تسومیگن موهیول سفیر ژین رو کُشت و به تسو میگه بهتر هم شد چون ژین بر علیهگوگوریو شده و دوجین هم میگه باید از این فرصت برای عوض کردن نظر مشاورااستفاده کنیم و تسو هم میگه خوبهموهیول به زور شمشیر وارد خونه ی لردجولبون میشه و گویو اونو کت بسته پیش موهیول می اره و لرد جولبون هم کهموهیول رو می شناسه میگه به همون شجاعتی هستی که میگن و هائه اپ میگه خیلیمدرک از فسادت داریم و بهتره همین الان اقرار کنی

موهیول میگه ازالان دیگه لازم نیست به باگیوک جواب پس بدی و از الان دیگه باید برایگوگوریو کار کنی و لرد جولبون هم جلوی موهیول سربه خاک می گذارهبرارد ملکهبراش خبر می اره که یوجین بیهوش شده و ملکه بالای سرش می ره و می بینهبیهوش شده و به برادرش میگه برو پزشکو بیار(برداشت نویسنده)ادم وقتی اینصحنه رو می بینه یاد ترانه ی مادری می افته که مادرش با نگرانی و دلسوزیبیش از حد نمی گذاشت پسرش بزرگ بشه-پس مادرها بگذارنند پسرهاشون مرد باربیاینددکتر به ملکه میگه جریان خونش بند اومده و هر کاری تونستم کردم کهملکه میگه هر طوری شده باید نجاتش بدی و برادرش میگه اگه می خوای زندهبمونی باید نجاتش بدیبرادر ملکه بهش میگه الان یه روز گذشته و باید بهیوری خبر بدهیم که ملکه میگه نه و برادرش میگه اگه چیزیش بشه چیکار کنیم؟که اخرش راضی میشه به یوری بگه

یوری بالای سر یوجین می اد و بهپزشک میگه حالش چطوره که پزشک میگه هر کاری تونستیم کردیم اما فایده اینداشته و از ملکه می پرسه چرا اینطور شده که ملکه چیزی نمیگهیوری تو حیاطاومده و تو فکره که سریو بهش میگه یوجین به زودی به هوش می اد و نگراننباشید که یوری میگه من به بچه هام بی توجهی کردم و از سریو معذرت می خوادکه سریو میگه این حرفو نزنید و مشاور یوری می اد و میگه یوجین به هوشاومدهملکه بالای سر یوجین می اد و به یوجین میگه اگه باکیت می شد از غم تومی مُردم که یوجین اشک تو چشماتش جمع میشه و یوری هم بالای سرش می اد ویوجین میگه چیزی می خوام بهتون بگم و یوری همه رو میگه برن بیرونیوری بهیوجین میگه می فهمم وقتی بهت گفتن می خوای ولیعهد بشی چه احساسی بهت دستداده چون خودم هم این احساس رو داشتم و به یوجین میگه خودتو سرزنش نکن

امایوجین به یوری میگه من می تونم دیگران رو گول بزنم اما خودم رو نمی تونمگول بزنم و من لیاقت ولیعهد شدن رو ندارم و از ولیعهد شدن می ترسم

یوریجلسه داره و همه جمع میشوند و به همه میگه ولیعهد اینده گوگوریو موهیوله ومیگه باید بعد از یک ماه با یکی از زنهای قوم بیریو ازدواج کنه که چشمایموهیول گرد میشه

مشاور یوری بهش میگه مشاورا مخالفند که موهیول میاد و به یوری میگه شما هر چی امید بود از من گرفتید پس چرا من رو ولیعهدکردید که مشاور یوری بهش میگه یوجین می خواسته به خاطر ولیعهد شدن خودکشیکنه

موهیول میگه مردم هنز از من می ترسند و اگه من ولیعهد بشوممردم از ما رو می گردونند که یوری میگه این وظیفه ی تو هست تا ثابت کنیبرای خوبی مردم ما به این دنیا پا گذاشتیموهیول به دوجین میگه معلومه کهرئیسها با من مخالفند و به دوجین میگه کمکم می کنی؟ که دوجین میگه راه منشما جداست و به موهیول میگه بهتره فکر یون رو از سرت بیرون کنی( بدبخت نمیدونه که این دوجین چقدر کینه شو تو دل داره)۰ملکه خودشو داره می خوره و بهیوجین میگه دیگه به من نگو مادر و به یوجین میگه می دونی اینده شاهزاده ایکه شاه نمیشه چیه؟ و میگه بعد زا مردن یوری با ولگردهای خیابونی فرقینداری که یوجین میگه موهیول برادر خوبیه و ملکه میگه هر طور شده شمشیرقدرت رو از دستش بیرون می کشم

باگیوک به دوجین میگه رئیسها چیکارکردند که میگه برگشتن و به باگیوک میگه سانگا تسلیم یوری شده و فعلا بایدجلوی ولیعهد شدن موهیول رو بگیرم و بهتره به خانواده ی دربار حملهکنیممشاور سانگا سه تا دختر براش میاره و سانگا خوشکلشون رو انتخاب می کنهتا زن موهیول بشه و ازش می پرسه برای چی می خوای زن ولیعهد بشی و اونم میگه فقط به خاطر ملکه شدن-هر چند خوشکله اما می شه گفت از اون عقربهای زیرقالیه حالا خودتون می بینید برای چی اینو می گم

پدرسوخته هنوز هیچچی نشده داره از کنار یوجین رد میشه که به دوجین میگه صبر کن و می خواد یهچک به دوجین بزنه که دوجین دستش رو می گیره و میگه داری چیکار می کنی کهخدمتکارش میگه ایشون قراره زن ولیعهد بشن و اون زنه هم میگه اگه ایندفعهاحترام نگذاشتی نمی بخشمت

ماهوانگ هم داره از خوشحالی غش میکنه ومیگه از قدیم گفتن اگه منبع قدرت رو پیدا کنی نونت تو روغنه و به خدمتکارشمیگه باید یه هدیه برای موهیول ببرم

یاغی ها در هم جمع شدن و دارن شراب می خورند که چوبالسو میگه این شراب رو فقط شاه می خوره و مارو میگه این هم از برکات ولیعهد شدنه

موهیولهم میگه ولیعهد شدن یعنی دشمن زیاد داشتن و این جون شما رو به خطر میاندازه که گویو میگه ما با تمام وجودمان از شما مراقبت می کنیم که هائه اپمیگه اگه هامیونگ شما رو تو این وضعیت می دید خوشحال می شد

باگیوکو دوجین دارند سربازایی رو برای شورش تعلیم می دهند و باگیوک به دوجینمیگه اگه بخواهیم شورش کنیم باید محافظهای یوری رو از قصر دور کنیم کهدوجین میگه خودم نقشه ای براشون دارم

دوجین با یکی از سربازایباگیوک مبارزه میکنه و با چند تا ضربه داغونش میکنه و به یکی از سایه سیاهها میگه شمشیرهای چوبی رو کنار بگذارین و با شمشیر واقعی تمرین رو شروعکنید

موهیول یوجین رو صدا می زنه و بهش میگه باید جایی بریم ویونهوا رو نشون یوجین می ده که یوجین از خوشحالی وا می ره و از موهیولتشکر می کنه و موهیول میگه اگه مادرت بفهمه خیلی عصبانی میشهموهیول پیشیوری می ره و یوری هم یه بسته بهش می ده و میگه اول باید به مردم بگی کهولیعهد شدی و بعد هم باید به مردم ثابت کنی انتخاب من درست بودهموهیول پیشسانگا می ره و بهش میگه می دونم که بیشتر موافق یوجین بودی که سانگا میگههمیشه چیزا طق چیزی که ادم می خواد پیش نمیره و موهیول میگه اگه کارایی کهاز یوجین انتظار داشتی انجام بدهم تاییدم می کنی؟ که سانگا میگه باشه ومیگه نظر رئیسهای دیگه رو نمی دونم

مشاور باگیوک میگه موهیول یهجلسه با رئیسها گذاشته که باگیوک میگه هنوز هیچ چی نشده می خواد به مادستور بدهموهیول طرح هاشو میگه و باگیوک میگه تو داری راه میسازی و برایچی ما باید پولش رو بدهیم که موهیول میگه این به سود شماست و باگیوک میگهقبلا به خاطر جنگ کلی ضرر کردیم حالا نمی تونیم برای کارهای شما بودجهبگذاریم

موهیول میگه بیبن شما رئیسها کسانی هستند که گفتند بهحرفهای من گوش می دهند و من هم حقوق تجاری رو به اونها می دهم و خود شماهستید که ضرر می کنید و میگه دیگه خودتون می دونید

ماهوانگ مسئول ساختن جاده ها شده و موهیول بهش میگه رئیسها مسئولیت این پروژه رو به عهده گرفتند و اگه کاری داشتی به خودم بگو

خدمتکارماهوانگ همون عروسک چوبی که موهیول به یون داده بود رو به موهیول نشونمیده و میگه این تو داروخانه بود و دوباره موهیول رو یاد یون می ندازه

باگیوک حسابی کفرش در اومده و به دوجین میگه باید زودتر دست به کار بشیم که دوجین میگه اگه شکست بخوریم کار من و تو با هم تمومه

ملکهپیش باگیوک می اد و بهش میگه اگه کاری کنی نابود بشه هر چی بخوای بهتمیدم-که باگیوک میگه با این شرایط کاری نمی تونم بکنم و فعلا قدرت این کاررو ندارم

سریو پیش موهیول می ره و بهش میگه پایتخت رونق برداشته وشاه یوری هم ازت خیلی راضی هسته و به موهیول میگه بهتره بری و همسر ایندهات رو ببینیسریو داره خدمتکارها رو راهنمایی می کنه که گویو رو می بینه وبهش میگه می دونم چقدر مواظب موهیول هستی و میگه می خوام برات جبران کنم وبهتره امشب بیای اتاق من-عجب زن بی حیایی-گویو چشماش گرد میشه و زبونش بندمی اد

خنگه می اد و به مارو و چوبالسو میگه و چوبالسو میگه اگه شانس بیاری داماد سلطنتی میشی و مارو میگه اینقدر دیگه کلاس نگذار و برو

گویوبه اتاق سریو می ره و سریو بهش خوش امد میگه و براش شرب می ریزه و اینطوریزن و شوهر می شن عجب ایین اسونی داشته این کره قدیم . و گویو هم پیاله عهدو پیمان زن و شوهری رو سر می کشهشب تو همون اتاق سریو می خوابه و بعد صبحیواشکی بیرون می اد که بدبخت نایی برای راه رفتن نداره و این دو تاغافلگیرش می کنند و می گن مبارکه و گویو قیافه ی جدی می گیره و این دو تادوباره می گن مبارکه و دنبالش می گذارن و هی میگن دوماد سلطنتیمبارکه.بادا بادا مبارک بادا پیوندتان مبارک باداموهیول پیش سانگا می اد واز سانگا به خاطر کمکهاش تشکر می کنه و بعد سانگا به دختره میگه بیا تو وبه موهیول میگه حتما ازش خوشت می اد و بعد دختره بهش احترام می گذاره وموهیول هم با دلسردی بهش احترام می گذاره. از این به بعد به این دخترهمیگیم شهبانو یی جیموهیول داره از خونه ی سانگا می ره که دوجین رو می بینهو به دوجین میگه اگه با من متحد بشی کاری می کنم به همه ی ارزوهات برسی وبه دوجین میگه دلم نمی خواد شمشیرهامون رو روبروی هم بگیریم که دوجین میگههر کاری می خوای بکن و بعد احترارم می گذاره و می ره

موهیول میگهباید یه سفیر بفرستیم بویو و میگه چون دارند با ژین تمرینات نظامی انجاممی دهند حتما می خواهند جنگ تازه ای راه بیاندازند و میگه باید روابطمونرو بهبود بدهیم که یوری هم قبول میکنههمه ی کشورها برای ولیعهدی موهیولسفیر می فرستند و موهیول هم ازشون استقبال می کنه و نوبت به بویو که میرسه از رئیس بایگانی استقبال می کنه و رئیس بایگانی هم یون رو نشون موهیولمی ده که موهیول هوش از سرش می ره و دوجین هم یون رو می بینه و قسمت بیستو چهارم همین جا تموم میشه

منبع : احمدشاپ





نوع مطلب : خلاصه قسمت های امپراطور بادها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر